![]() |
![]() |
|
| ارزوهای بر باد رفته |
خدا جونم....هی خدا جونم...من اینجام این پایین...نیگام کن...خدا جونم سرت شلوغه؟ببین اون اقاهه چکش پاس میشه..اون خانمم به عشقش میرسه..اون مادرم که تو سالمندانه بچش میاد دیدنش...منم مثل همونام..مشکل دارم....می دونم منو هم می بینی اما فکر کنم مشغول این زن و مردهایی...داری بهشون کمک می کنی...اشکال نداره اول به اونا کمک کن...بعد وقت کردی و خسته نبودی به حرف دل منم گوش بده....می دونم میدونی اما از اول میگم که با بقیه قاطی نشه.....یادته 2سال پیش با یه پسر اشنا شدم که دوستیمون یه هفته نشد که خواستگاری کرد و قرار بود تا بعد کنکور من نامزد باشیم که با اخلاق هم اشنا شیم؟اگه دوباره می گم واسه اینه که یه زخم کهنه است و تو پرونده های بایگانی شدت هست!!یادته بعد یه مدت فهمیدم شکاک و بد بینه...می گفت خونه عمت نرو چون پسر داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اوایل فکر کردم از رو غیرته بعد کم کم فهمیدم نه.......!!!؟؟؟خدا جون یادته شبا با لرز می خوابیدم از فشار عصبیت ..مامان بیچارم فکر می کرد تب دارم اما هیچوقت دمای بدنم بالا نبود!!!یادته شبا تهدیدم میکرد باهاش بمونم وگرنه ابروم رو میبره واسه کار نکرده؟؟؟؟اخرشم به بابام گفت باهام روابط نا مشروع داشته وازم فیلم و عکس داره..وقتیم که بابام گفت فیلم ها و عکسا رو بیار گفت دروغ گفتم که بیراهه رو زودتر به من بدید..یادته شده بودم اش نخورده و دهن سوخته؟یادته حرمت بین منو بابام شکست وقتیکه بابام گفت ناراحت نباش اخرش اینه که میریم پزشکی قانونی...اب شدم از خجالت....یادته تلفن می زد و فحش می داد؟یادته شبا میومد شیشه خونه یا ماشین و میشکوند؟و هر بار منم با شیشه می شکستم؟؟؟با هر صدای تلفن یا زنگ خونه یا شیشه فلج می شدم و رنگم می پرید؟خدا جونم یادته شکایت کردیم اما من محکوم بودم چون یه هفته باهاش دوست بودم ؟؟یادته چون دختر بودم محکوم بودم؟؟؟یادته گفته بود اسید رو صورتم می پاشه؟از سایه ی خودمم می تر سیدم..یادته چقدر سخت بود شبا بابام رو تو دستشویی ببینم که داره واسم گریه می کنه؟؟؟حاضر بودم منو بزنه اما چین های دور چشمش بیشتر نشه....یادته از اون سخت تر افسردگی مامانم بود؟؟؟هوا که تاریک می شد منو بغل می کرد و با من می خوابید...می دونم 5 ماهی که شب و روزم سیاه شد رو دیدی.....می دونم تکرار روزام.... نفرتم به ادمکها...ترس از ادما...بغض تو گلوم..همه رو دیدی.....یک سال گذشته...زخم زبونا...ترحما...نگاه هایی که از صد تا فحش و دری وری بدتر بوده دیدم و دم نزدم..... همه رو تحمل کردم...بستم نبود....خدا جون چرا دوباره بعد یک سال اونو برگردوندیش؟خسته شدم خدا جون....چرا زخم کهنمو وا کردی و روش نمک پاشیدی؟که بیشتر منو بسوزونی؟؟؟ خدا بعد یک سال دوباره امده که منو بگیره؟؟؟؟؟؟؟؟اومده دوباره زهرشو بریزه من بهونم.... خدا من دیگه هیچی نمی خوام...نفسم نمی خوام...خودمم نمی خوام....باز برگشته که داغونم کنه.....خدااااااااااااااااااا من اینجام منو ببین.....من هنوز خوب نشدم......به خدا طاقت ندارم دیگه.....چرا خداااااااا؟چرا دوباره خداااااااا؟واسه چی؟داغونم ...لهم...بستم نیست...خدا خودم به درک...چشمای نگران مامانمو چه کار کنم که هر وقت میرم بیرون و بر میگردم چشم انتظاره منه....خدا یه کاری کن خداااا......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 آبان1388ساعت 12:55 توسط بیراهه |
|
می خواهی بروی؟.... خوب برو...... انتظار برایم وحشتی ندارد.... شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود .... برو....... برای چه ایستاده ای؟ برای به جان سپردن کدام احساسم لبخند میزنی؟ .... برو.... تردید نکن ......نفس های اخر است........نترس....... برو... احساسم اگر نمیرد،بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست...برو... یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود........... پس راحت برو..... مسافری در راه است که انتظارت را میکشد........... طفلک چه می داند که روحش سلاخی خواهد شد............ برو................ فقط برو............... و دیگر بر نگرد حتی اگر دلتنگ شدی چون دیگر نمی خواهمت.................... پس گمشو.........
ترس....تاریکی...نفرت...نفرت از آدمک هایی که نقاب آدمیت به چهره زدن....... نفرت از ادمکی که زندگی وغرورم رو ازم گرفت و جاش واسم یه ترس گنده گذاشت واسه روزهای تنهاییم.................
بعضی موقها وزن بار مشکلات از وزن خودت هم بیشتر میشه... انقدر بیشتر که باید برای حملش بشکنی و کمر خمیده راه بری.....
چه ساده فکر می کردم حق زندگی دارم... اما هنوز تحقیر ها هست.... هنوز مهر محکوم بودنم رو پیشونیم هست.... هنوز نفرتم هست... هنوز گریه نیست.... هنوز دل آروم نیست ... هنوز به این فکر می کنم که چرا یه روز منو تا ستاره ها برد و یه روز دیگه منو تو گور خاک کرد... هنوز فکر میکنم چرا دلمو هرجا خواست کشوند و منم دلمو دستش دادم.... که حالا مثل یه کتاب کهنه شم و صفحه هام تا بخوره و بیافته... الان دیگه کی منو میشناسه؟ با این گرد و غبار ایا دیده ام میشم؟ -زهی خیال باطل هیچ وقت فکر نمی کردم دنیام خاکستری شه و آرزوهام رو بدست مرگ بدم..... هیچ وقت فکر نمی کردم واسه انتخاب اشتباه باید یه عمر جوونیمو بدم.... هیچ وقت فکر نمی کردم بهم آزادی بدن و جاش غیر مستقیم بهم بگن اسیری...... هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بیاد که لبخندی رو لبام نباشه....... هیچ وقت فکر نمی کردم زندگیم انقدر پیچیده بشه........ هیچ وقت فکر نمی کردم تکرار غم،شادی هام را به گور ببره....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آبان1388ساعت 22:47 توسط بیراهه |
|
|
به چه می خندی تو؟.... به مفهوم غم انگیز جدایی؟؟؟... به شکست من یا که به پیروزی خویش؟؟؟... به چه می خندی تو؟؟؟... به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد؟؟؟... یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟؟؟... به چه می خندی تو؟؟؟.... به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟؟؟... خنده دار است بخند!!!.......
فکر می کردم که تو تنهایی میشه سکوت رو پیدا کنم ............ تنهام ....... و دارم تو تنهایی از حرفای نگفته کر میشم........
دیروز که منو زمین انداخت، تو دست منو گرفتی و بلندم کردی....وخودت محکم تر زمینم زدی... حالا انقدر سفت شدم که بتونم یکی دیگرو زمین بزنم.... اما من تو نیستم.....
سلام .... به خاطر تاخیرم عذر می خوام...از نظراتتون ممنون...از حنانه جونم که همیشه به یادمه.... از اقا مهدی،اقا شروین،و غریبه ی عزیزم...و lovely boy نماز روزتونم قبول...امیدوارم شبای احیا منو فراموش نکرده باشین.... دوستان دانشگاه قبول شدم.... علوم اقتصاد .... قزوین.....بالاخره منم قزوینی شدم... اما خودمونیم ها آب و هواش بد جور میگیره آدمو لامصب بیاین با احتیاط وارد شین کردم که بوست کنم.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 مهر1388ساعت 23:37 توسط بیراهه |
|
|
بچه ها اتیس من داره میره سلام آتیس جون.... مرسی اسم واقعیتو گفتی بهم.....شاید خود خواهی باشه اما از خدا میخوام هر چه زودتر برگردی از سفر....برگرد....امیدوارم که سفر خوبی داشته باشی.....دعات میکنم به اندازه ی همه ی کمکات...که خیلی زیاد بود... ناراحتم چون دارم دوستی به گلی و مهربونی مثل تورو از دست میدم... قدر خودتو بدون که خیلی با ارزشه..مثل طلا کیمیاست... آتیس دوستت دارم....مراقب خودت باش...بدون همیشه منتظرتمااااااااااااااااا...... نمی دونم چی بهت بگم اما خودت بهتر می دونی که بعضی وقتا احساس رو نمیشه با زبون گفت...بدون منم هیچوقت فراموشت نمی کنم گلم..... و منتظرم تو نظرام ایمیلتو ببینم......وداع سخته هااااااااااااا.... همون حسیو که تو نوشته هات داشتی، دارم.............دوستت دارم.... امیدوارم قبل از رفتن اینا رو بخونی.... خداحافظی نمی کنم به امید دیدارت.....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 شهریور1388ساعت 23:48 توسط بیراهه |
|
بعد از 12 ماه گریه کردم...تو2ساعت به اندازه ی 12 ماه... با طعم تند توتون آدامس و آهنگ شکیلا(امشب در سر شوری دارم) منم می خوام امشب با شادی پر بگیرم تا به فلک برسم.... به قرصام نگاه می کنم...قرصایی که روزی واسه فرار از واقعیت زندگیم ارامش بخش بودن..الانم می خوام منو اروم کنن .....همه رو خوردم..... رفتم تو جام...چقدر خوابم میاد.... .انگار صدای بابامه که داره میگه زهره(بیراهه)چرا از دهنت خون میاد؟ ــپاشو... .اما اصلا نمی تونم تکون بخورم...حتی نمی تونم بگم بابا خوابم میاد ساکت باش..هیس... بعدشم سیاهی مطلق...آخی بالاخره گذاشتن بخوابم... _زهره..زهره...چشاتو وا کن...اه صدای مامانه....قرار بود مرده باشم.... نکنه این حوریه نیستیم....انگار دنیا حالا حالا ها باهام کار داره.....هنوز زخم زدناش تموم نشده... فقط نگاه می کنم...به مامان...بابا...خواهرم....داداشم کو؟اهان راش نمی دن.... حالم بده..دلم می خواد بالا بیارم....جای نفرت ،خون بالا میارم.... یکی میگه بدنش خون رو پس زده....حس میکنم دارم سرد میشم ...یخ.... و باز رویایی قشنگتر از قبلی....اما مامانم چرا گریه می کنه؟؟؟؟ من راحتم..ببین حالمم خوبه....نمی شنوی صدامو.؟؟؟ آخی ..اینجا چه سفیده....شما فرشته ای؟ _نه من پرستارم... از حرفش قهوه ای شدم و انگار باز زنده ام........... سلام.هنوز هستم و بازم به این کلبه ی خودم میام..که ماله خودمه...حرفای خودمه..و دوستایی که از خودم و حرفام بهتر و گل ترن....از همه شما هایی که اومدین و خوندین و واسم دعا کردین صمیمانه ممنونم....و شرمنده ی گل روتونم... راستی اون دوستی که به نام(دوست بد)هست ممنون..خیلی ناشناسی و خیلی مبهم اما شدیدا حس میکنم که میشناسمت......یه نشونی از خودت واسم بذار(آیدی یا ادرس وبلاگ یا..)کارت دارم و ازتم ممنون.... و آتیس جون گلم...وبلاگت رو بستی؟نگرانتم عزیز...بهم بگو من چه جوری بهت سر بزنم و ازت خبر بگیرم؟؟؟؟؟؟؟ و در آخر بازم از همه ی شما دوستای گلم ممنونم......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 14:13 توسط بیراهه |
|
|
سلام.من خواهر زهرم.الان زهره تو بیمارستانه و داره بین مرگ وزندگی یکیو انتخاب میکنه.دعاش کنید ..اینم بگم که تو برگه ای که زیر بالشش بود نوشته بود:دوستای وبلاگیم که منو نمی شناختن حرفمو فهمیدن اما شمایی که 20 سال باهام زندگی کردین نه!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 شهریور1388ساعت 13:38 توسط بیراهه |
|
دود های قهوه اسپرسو منو برد تا دنیای سیندرلا... وقتی از رویا در اومدم فهمیدم تو اتاق دخترکی هستم به اسم کذت در یتیم خانه ی بینوایان .... اون وقت فهمیدم حقیقت هیچ وقت تغییر نمی کنه حتی در رویا.....
دلم واسه خنده های یک رنگ بچگیمون تنگ شده.. تو این دنیای بزرگا که تو هر خنده هزارتا نیرنگ و فریبه .... بیا امشب تا صبح بچه باشیم...حتی اگه بهمون بگن دیوونه....
حافظ میگه: ((بخند تا دنیا به روت بخنده)) حافظ زندگی سوژه ای برای خندیدن نداره!!!!!!!!!!
بعضی وقتا باید از جنس رفتن باشی تا به یاد بمونی.... مثل یه باد... مثل یه باد زودگذر...حست کنن اما نتونن بهت دست بیابند... اخه باید رفت به خاطر نرفتن ها....
تو اوج بودن به من فهماندی سقوطم را...رفتنم را... تو خیلی چیزا به من یاد دادی اما من فقط یک چیز به تو یاد دادم.... اونم صداقتی بود که تو ازم گرفتیش.........
دیروز که تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم به مردم خیره شدم به آدمکا.. به آدمکایی که فقط عجله دارن..عجله دارن که برسن... حیف که نمی دونن لذت تو نرسیدنه.....
ساعت میگه 3:56 شبه یه روزی تو این ماهه..... و من باز در لیست رفتنی ها نبودم ..... و باز محکوم به ادامه ی زندگی شدم....... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 مرداد1388ساعت 1:15 توسط بیراهه |
|
می خوام رها باشم ....آزاد.....بی پروا...........قانون شکن برم جایی که خودم باشم و آزادی.....یه جایی که کسی بهم گیر نده جایی که توش فقر بیداد نکنه.....جایی که یه بچه سر گشنه رو بالش نذاره جایی که اختلاف طبقاتی نباشه ........ جایی که کلمه ی ((بالا شهر ،پایین شهر))معنا نداشته باشه.................. جایی که آدماش صاف و زلال باشن جایی که آسمونش خیلی آبی باشه جایی که کثافت آدمو خفه نکنه .... حتی کره ی ماه و مریخ هم به فروش رسیده ... رسیده به همین آدمای کثیف ...رسیده به پولدارا....... آدما دارن کهکشان رو هم به لجن می کشن .... لعنت به تو ای دنیای کثیف........... رگ ...تیغ...خون..مرگ چقدر از مرگ بدم میومد.... اما حالا خیلی دوستش دارم مرگ منو به خدا می رسونه.... دیگه کابوس ها تموم شد دیگه آدمکها رو نمی بینم دیگه خداحافظ دنیای کثیف .... دیوونه رفت پیش خدا چشم هامو می بندم و پرواز می کنم....................... چه لذتی دارد پرواز...........
آزارم می دهی اما دیگه نای حرف زدن و ناله کردن رو ندارم نه می رنجم نه وابسته می شم نه بغضی نه کینه ای نه اشکی انتظارت بی معناست ....... … فقط از زندگیم گمشو بیرون...
موقع جدا شدن به او گفتم : غمگین ترین ترانه رو برام بخوان ،فکر می کردم چشمهایش را میبندد و آرام گریه می کند..................... لبهایش به خنده باز شد و قهقه ای بس بلند سر داد ......... شاید از اون دور به غرورم می خندید....... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 مرداد1388ساعت 12:36 توسط بیراهه |
|
همه به من میگن خوش به حالت اما چشمهای آبی ندارم و با چشمهای مشکی دنیا رو می بینم تو هفت آسمون یک ستاره هم ندارم و روز تولدم هم انتظار تبریک تولد رو ندارم................ پس چرا خوش به حال من؟؟؟!!!!....
دستام می لرزه میرم زیر بارون گریه می کنم همیشه هر وقت دلم می گرفت باهات حرف می زدم صدات بهم آرامش می داد هر وقت دستام یخ می کرد دستاتو می گرفتم چون داغ داغ بود هر وقت آروم نبودم سرمو رو شونه هات می ذاشتم اما حالا دلم گرفته.... سردمه، می لرزم.... آروم نیستم.... تو نیستی....
آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم می تپید،
دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش ؛ یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 12:22 توسط بیراهه |
|
وقتی کوچیک بودم ،رفتیم کوه گفتم مامان:اووووه دنیا چقدر بزرگه بعد همه زدن زیر خنده امشب باز به خودم همونو گفتم اما دیگه هیشکی نبود که بهم بخنده تودلم خون گریه کردم (بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم)اما آنقدر تنهایی ام، نبود وجودت را به رخم کشید که پشیمان از آمدن شدم....
پی نوشت:روز گار وقتی تورو ازم گرفت آنقدر آرزوهام رو به گور بردم که دیگه جایی برای جسدم نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 تیر1388ساعت 11:3 توسط بیراهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بنده ی حقیرتون/ تو یه روز سرد زمستونی/تو یه جایی که همه بهش می گن زایشگاه /وقتی چشماشو گشود / دل رو از همه ربود/بچگیم مثل یه رعدو برق گذشت / روزای سادگیو بی خبری / زودی رفتن ددری ! / دیگه نا سلامتی جوون شدیم / تو یه چش به هم زدن ماکلی پهلوون شدیم! / توی این دنیای پر سوز و گداز /دل من خیلی چیزا رو هی می خواد ! /دوست دارم که زیر باروون بدوم / دوس دارم دیوارو هی گاز بگیرم!/روزی چند بار بمیرم!/ دوس دارم خودم بدوزمو خودم هم ببرم / دوس دارم خدارو تمرین بکنم / /دوست دارم خالی کنم یه پارچ آب/ رو سر آدمای همیشه خواب /آدمایی که فقط آدمکن / ادای زندگی رو در میارن / بیشتر آدما رو من چقدر احمق میبینم / آدمام حتمی منو دیوونه و خر می دونن /دوست دارم ساز مخالف بزنم / پیش هر کی که بگه دوست دارم
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
|
RSS
|